این دغدغه ها راه گریز ندارند.
جدا که زنان باهوش اصلا به درد زندگی کردن نمی خورن. کلی با خودشون درگیری دارن. فک کن که یه نفر دیگه رو هم بکشونن تو این درگیریها. چه آش شله قلمکاری
من موافقم. با یه زن خنگ مطیع سر به راه موافقم.
با نفهمیدن موافقم
و اینکه برای این آی کیوی کوفتی یه کاری باید کرد.
باید یه سری به روح اجدادم بزنم. با این دختر درست کردنشون
تو چه طوری؟
با یه قیافه معصوم همراه با لبخندی چسبیده روی لبها
با یه روحیه غیر وحشی و رام
با یه شخصیت اهلی و قابل پیش بینی
با همه اینها چه طوری؟
اتفاقا حوالی خیابان کوهستان بودم. نمی دانم از کجا و با چه حسی این همه راه را کوبیده بودم و تا این بالا آمده بودم.
از آن بالا داشتم به شبها و روزهای دلتنگی که بی و با تو گذشت فکر می کردم. به این که چه قدر دیر تو را دیدم و اینکه چه قدر حالا برای همه چیز دیر است ....
چه قدر دیر برای منی که این همه پیر شده ام و این همه ....
یاد چراغهایی افتادم که از این بالا به تو چشمک میزدند. و یاد منی که توی یکی از خانه های این شهر خسته و بی حوصله مشغول تماشای فیلمی بودم یا خواندن کتابی بی تو ...
چه قدر روزها زود می گذرند. و برای منی که فکر می کنم طی این چند سال به اندازه چند قرن پیر شده ام. زودتر.
همه تلاشم را کردم که از تماشای چشمک زدن چراغها و بوییدن عطری که از تو مانده بود دل بکنم و چند خیابان پایین تر خودم را در آغوش خاطره های قشنگ رها کنم.
اما ...
شاید شبی دیگر ...
آزادی بی مجوز
دنیا بی خط قرمز
I have a dream
I have a dream
این رزوها خیلی حرف برای گفتن دارم. هر شب وقت شروع بی خوابی های عادت شده ام طرح حرفهایم را برای گفتن به کسانی که نمیشناسمشان و میشناسمشان میریزم و صبح خسته از کابوسهای تکراری و بیخوابیهای متوالی میبینم حسی برای نوشتن ندارم.
این هم حال این روزهای من
شاید فردا روز بهتری باشد
...
پیش خودم میگم چه قدر از شما آره همین شماها چه قدرتون روزها زندگی آرام و عاشقانه ای دارند . مثل یه رویای تمام نشدنی. و شبها ، همه شبها تا همه صبحها همه کابوسهای بد دنیا میان سراغشون و هرچه آرامش که تا شب جمع کرده بودن و به یغما میبرن.
کابوسهایی با یه دنیا سوال بی جواب که لهم می کنن و بدون ترس از روم میگذرن و صدامو نمیشنون. انگار منو نمیبینن.
این روزها بدجور تو کار کابوسم. و شاید تویی که از اسباب نگفتنی همه این کابوسهای لعنتی خبر داری بدونی چی میکشم این شبهای طلانی رو گذروندن بدون همراهی که از شب گریه هات بیدارت کنه.اشکهات رو پاک کنه و نوازشی و بوسه ای و آرامشی و ...
این معلق بودن این درگیری همیشگی که حتم دارم تا آخر راه رهام نمیکنه، نیرومو تحلیل برده. توانمو گرفته و به چیزی که الان هستم تبدیل کرده. چیزی که نمی دونم چیه؟ نمیشناسمش. داره کار خودشو میکنه و از من نظر نمیخواد. اما می دونم که نمیدونه ، اصلا نمیدونه داره چی کار میکنه.
پ ن: کتاب دکتر نون رو خونده بودم، نمایشنامه اش رو که کار آقای پاکدل برای خودم و همه کسایی که کتاب رو دوست داشتند گذاشتم تو پیوندهای روزانه. لذت ببرید
آدم در این دنیا مسافری بیش نیست ....
بر مسافر هم روزه واجب نیست
شما هم حالشو ببرید
نه حتما من نبوده ام. آن موقع که این عکسها را می انداختم، نه من که نه راستی دخترکی که این عکسها را می انداخت، انگار هیچ غم و غصه ای نداشته باشد، همانطوری، همانقدر شاد و بی گناه جلوی دوربین ظاهر شده بود.
با من خسته این روزها. پر از فشار های عصبی که هرکدامش برای دیوانه کردن یک نسل کافیند خیلی فرق دارد.
میدانی دخترک توی عکسها انگار نه از از کارهای عقب افتاده خسته است، نه هزار جور مشکل عاطفی لاینحل دارد. نه هنوز خسته انتخابهای دیروز و پریروز و صد سال پیش است. نه بار خستگی سالها زن بودنش را به دوش میشکد.
دخترک توی عکس از تو چه پنهان خیلی توی باغ نیست. هنوز دوست دارد پاک کن آن سالهای مدرسه اش را گاز بگیرد. توی تراس خانه مست بوی خاک شود و یواشکی و پنهان از چشم مادر لبی با خاکهای خیس خورده تر کند.
دخترک توی عکس اصلا دل ندارد. هنوز نمی داند عاشقی کردن چه قدر سخت است و عاشق ماندن چه قدر پیچیده. هنوز توی ذهنش املای کلمه پیچیدگی هم شکل نگرفته. صورتک زیبای بچه گانه ای است با هزار امید و آروز که می داند این یکی را حتم دارم که میداند حتما برآورده میشوند.
میدانی حالا که بیشتر فکر میکنم دخترک توی عکسها به کسی لبخند میند که نیست. همین است که خنده هایش این همه خواستنی و واقعیند. با نگاهی که رنگی از عشق، شور، خواستن، خواسته شدن همه را با هم دارد.
دخترک توی عکس انگار توهم زده باشد. من که این جور فکر می کنم . این همه عشوه های دلبرانه برای نبودن کسی حتما میوه یک جور توهم بیمارگونه است. یک جور مالیخولیای نامکشوف که هیچ استادی رازش را نگشوده است.
"چه قدر در اولین شب مستی راست گفتیم و یاد استاد رازی را جرعه جرعه سر کشیدیم.
چه قدر راست گفتیم وقتی همه دروع می خوردند، دروغ سر میکشیدند و دروغ بر می گرداندند."
این روزها فقط این جمله مدام توی ذهنم تکرار میشود.
خسته ام. خسته. خسته
خسته حتی از بازیهای بچه گانه دخترک
- ...................
- ...........................................................................................
- .......................................................
- ..............
- ................................
- ..................................................................
- ..............................................
با این همه
من هنوز به عشق اعتماد میکنم
با این حال رو روز مزخرف و هرچه بادابادی
آقا
اجازه هست
بالا بیاوریم
یا شاید این بدترین نوع دلتنگی است
و دلتنگی چیزدیگری است با وصف دیگری که نمیشناسم
اما
جاودانگی لعنتی را که می خوانم
یعنی وقتی مجالم نمیدهد که دوباره و سه باره نخوانمش
از همین جا که نشسته ام با همه یاس فلسفی کلیشه ای که دچارش میشوم
دلم می خواهد چیزی از من جاودانگیم را در آغوش تو تکرار کند
بوسه ای از سر شوق یا نوازشی از روی عشق
امشب کسی هست؟
این صدا به گوش تو میرسد؟
شبهای دلتنگیم همیشه طولانیند ....
پ ن:
از همه دورم این روزها. اصلا نیستم. نگردید یافت می نشوم. اما معذرت بی معذرت. من اگه جای دوستان بودم از اینکه لااقل مدتی هذیان نوشتهای یکی مثل من رو به نابودی رفتند احساس خوشایندی داشتم
در حالیکه آسمان بالای سرم
آبی تر از آبی است ...
یعنی اگه می شد یه گوش خودتو که بپیچونی اوول ترشح شه تو شکمت، یه گوش دیگتو که بپیچونی اسپرم بپاشه روش، خیلی عالی می شد نه؟
بعدشم عالی میشد اگه امکانش بود که بشینی مسابقه اسپرماتو تماشا کنی که چه طور از سر و کول اوولا بالا میرن. پنجاه تا بچه می آوردم. قد و نیم قد.
بعد هم ......
می دادم پرورشگاه بزرگشون کنه. چون اصلا" حوصله بچه رو ندارم.*
* کافه پیانو، فرهاد جعفری
فقط این موقع هاست که دوست داشتم با سرعت وحشتناکی بروم توی یکی از همان مزارع چشم نواز باقالی که موقع رانندگی بدجوری مرا به خود می خوانند.
همان موقع هاست که آرزو می کردم عشق تو هم لحظه ای تنها لحظه ای جای گاز و ترمز را با هم اشتباه کند .
ولی ....
بوی خوش مرا خوب می فهمی
در دنیایی
که هیچ چیزش مهم نیست
جز مهم نبودن همه چیز،
بوی خوش زن را
دانستن
بوییدن
و
بلعیدن
هنر بزرگی است
بزرگتر از ...
همه لحظه های بغل گرفتن من
بوسیدن های نیمه کاره وسط خیابان
حتی قشنگتر از مکیدن انگشتهای بلند و کشیده زنی که زن بودنش را عاشق است
زنانه ترین زنانه هایم
پیشکش تو
تویی که ...
تویی که ...
کم می آورم
الان که دارم با شما حرف میزنم البته بهترم اما حفره های بزرگ و کوچک و نازک نارنجیم سمت راست سرم را چنان محکم در آغوش دارند که جدا" دارم بدجوری می فهمم چه قدر دوستم دارند.خوب چه میشود کرد همه دوست داشتنها که یه جور نیستند. بعضی همین قدر وحشی و گرسنه و البته دردناکند و بعضی دیگر ولرم و رام و ...
بگذریم خواستم این دم عیدی کمی از حال خرابم را به شما هم منتقل کنم. همین
زیاده عرضی نیست
...
بوی کاغذ رنگی
.....
حفره دوباره دست به کار شده. داره بدجوری اذیت می کنه. هیچ جوری هم راه نمیاد. اصلا خیال راه اومدن نداره. تنها چیز یا تنها آدمی بوده که هیچ رقمه نتونستم دلشو به دست بیارم. هرکاری بلد بودم کردم. از تو چه پنهون حتی اون دلبرک بازیها که همیشه مخصوص تو بوده هم برای به دست آوردن دلش رو کردم ولی انگار نه انگار دل سنگش اصلا با من راه نمیاد.
بد مصب بدجوری خالیه. خوب حق داره. دیگه از کانت و نیچه و هگل و هیوم خسته شده. چه قدر حرف تکراری توش بریزم. صدای ریختن خزعبلات فلسفی مورد علاقه من توی این حفره مثل صدای انداختن یه قطره آبه تو یه چاه به عمق هزار متر . اینه که خیال پر شدنش با این حرفها فقط یه خیاله اون هم از نوع بسیار بسیار خام.
نمی تونم راضی نگهش دارم مدام داره گلایه می کنه از زندگی که دیگه حتی نمیشه اسم زندگی روش گذاشت.
چه قدر بگم که همه چیز درست میشه و تو پر میشی یه روزی به همین زودیها. خوب شما بودید باور می کردید با این اوضاع قمر در عقرب ذهن من. فکرهامو که می کنم میبینم باید حلاج وار گردن بزارم به مرگی که از خالی بودن حفره نصیبم میشه. در حالی که در آخرین لحظات تکرار می کنم. من همان خدایی هستم که نمرده، همان خدایی که در تشییع جنازه نیچه پر افتخار تو حاضر شده ، همانی که ... شاید این طور این حفره لعنتی دست از سرم برداره. منی که نباشه حفره ای هم نیست.
اما باز هم یه ندایی از همونها که تو تاریکی زندان شیخ اشراق من با نشان پر افتخار عاشقی اومد سراغش همون که پیشترها، وقت به سجده عشق رفتن های من تو گوشم زمزمه می کرد عشق همیشه در مراجعه است، نمیزاره این همه مایوس به این خلا بزرگ فکر کنم.
همش همینه ....
تو هستی فعلا تا بعدا.
و همین کفایت می کنه برای همه چیز حتی حفره به این بزرگی
تو این طور فکر نمی کنی عشق من ...
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنات تو را دوست ميدارم.
آينهها و شبپرههاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشادهي ِ پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پردهئي که ميزني مکرر کن.
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنام
تو را دوست ميدارم.
در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندامها پايان ميپذيرد
|
و شعله و شور ِ تپشها و خواهشها |
|
|
|
بهتمامي |
فرومينشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را واميگذارد
|
چنانچون روحي |
|
|
|
که جسد را در پايان ِ سفر، |
تا به هجوم ِ کرکسهاي ِ پاياناش وانهد...
□
در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست ميدارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.
در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعدهي ِ ديداري بده
پ نوشت: این روزها لازم دارم مدام یکی به من بگه که چه قدر عشق می تونه زندگی منو عوض کنه. یکی که به حرفاش ایمان داشته باشم. . شعر با لای شاملو رو که عاشقشم (یعنی عاشق این شعره) برای خودم خوندم تا بیشتر اینو یادم بیاد. و این پایینی هم که حرفهای شمس لنگرودی است در باب قدرت عشق و تاثیر بی نهایتش.
شمس لنگرودی معتقد است انسانهای "شورمند و اميدوار" پس از سرخوردگی های سياسی و ايدئولوژيک زودتر نوميد و بی پناه می شوند و اگر در زندگی اين آدم ها پناهی نباشد، در لغزندگی زندگی، سر يک پيچ از بين می روند.
او می افزايد: " دو نمونه درخشان اين موضوع صادق هدايت و احمد شاملو است. اگر اتفاقی که برای شاملو افتاد، يعنی پيدا شدن آيدا، برای هدايت هم می افتاد هدايت خودش را از بين نمی برد. اين را به اتکای کتاب 82 نامه صادق هدايت به حسن شهيد نورايی که آقای پاکدامن در فرانسه منتشر کرد، می گويم . يعنی هدايت به ريسمان نازک در حال پاره شدن شهيد نورايی چسبيده بود که از آن بلندا به دره نيفتد. اما وقتی رسيد که ديد او هم مرد، هدايت ديگر هيچ چيز نداشت و همان روز خودش را کشت. شما شعرهای قبل از آيدا را نگاه کنيد، می بينيد شاملو دارد دچار ياس مطلق می شود. خودش هم می گويد به هنگامی که طناب دار من از هم گسست، چنان چون فرمان بخشايشی فرود آمدی.
پ نوشت تر:
و این همه به تو که چون فرمان بخشایشی برای من
فرود آمدی (اون هم چه فرود اومدنی)
به بوی آب با اسانس لیمو
به طعم گیلاس با مزه شامپاین
به همه شکلات های سوییسی اصل
به همه طعمهای دلخواه من که هنوز خلق نشده اندبه همه
به همه ....
فکر میکنم
وقتی لای موهایم گم میشوی ..
این همه بیخود از
شرابی که اسمش را بلد نیستم
...
و زمان که قلب نمیشناسد
همین طور می گذرد بی اعتنا به همه دلتنگیهای نازک من و تو
از اینکه نیستی
دوباره امشب
اینجا
بی تو
یا این هوای ابری ناجور
که دلش هزار بار از من بیشتر گرفته
فقط می خواهم همه نبودن تو را دور کنم از این تن ضعیف بی تو
هنوز به در نرسیده ام
که درد نبودنت امانم نمی دهد
....
اما
همه نبودن تو را که بالا بیاورم
برای امشب لااقل همین امشب همه چیز تمام است
همه بی خوابیها
همه نداشتنها
همه بوسیده نشدنها
همه لمس نشدنها
همه آتش نگرفتنها
لااقل همین امشب تمام است
...
برای فردا ، فردا فکر می کنم
پس این تو این هم خداخداحافظی الکی من و تو:
http://zeitgeist.blogfa.com/post-19.aspx
نفس دوم را که عمیق تر می کشم
خواب
مجالم نمی دهد
...
رویای تو
و
لمس سر انگشتهای نازکت با طعم شیر
چه خوب که سرور اصلی من
همانجا که رویاهایم را کنترل می کند
فیلتر کردن را هنوز بلد نشده
...
وگرنه من می ماندم و تو و
حسرت یک عمر عشقبازی داغ داغ
...
آن گونه که من می خواهمت ....
....
دلم می سوزد
چه دل سوختنی
امروزو دیروز و فردا فرقی نمی کند
ورژن جدیدی از عشق تو پیدا نشد
همه میدانهای چند ضلعی شهر گواهی صداقت مرا می دهند و تو باز ...
تو باز ...
بغلم نمی کنی
انگار
نمیدانی
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
...
عاشقی نکردن هم نمی دانی
...
اما نه چنین زار که این بار افتاد
این افتادن از آن افتادن های همیشگی نیست
برای دخترک ۱۴ ساله
که تازه این روزها به کلاس زبان می رفت. نگاه دیگری توی آینه. و نگاه بعدی پدر . که انگار در دل این همه زیبایی را ستایش میکرد.مادر به زور از آغوش پدر جدایش کرد. بر می گردد. تا دو ساعت دیگر
از کوچه به خیابان اصلی که پیچید. هوای تازه زمستان خورد توی صورتش
چه احساس خوبی داشت . چه قدر احساس خوشبختی می کرد. چه قدر پدر به داشتنش افتخار میکرد
دختر باهوشم دختر خوشگلم دختر درسخوانم دختر ... دختر ....
ورد زبانش بود
بی خیال بود بدون آنکه به چیزی غیر از همه این چیزهای خوشایند فکر کند
انگار کسی چیزی می گفت . انگار حرف میزد. با چه کسی ؟ نمیدانست
دختره ج......
کجا میری با این قیافه ....
حتما میری که ...
یالله برو تو ماشین
با این قیافت
موهات چرا بیرونه
در لغت نامه کوچک دخترک هنوز این کلمات وارد نشده بود. معنیشان را نمی دانست
فقط هاج و واج مبهوت قیافه مردی بود که شاید می توانست برادرش باشد .با ریشهای تنک و بدترکیب
اما انگار کلمات رکیکی می گفت بس که ناخوشایند حرف میزد. دخترک عقش گرفته بود
موهاتو بکن تو
دختره ج....
موها موهای دخترک . همین موهایی که پدر هر روز قربان صدقه صافی و رنگ خرمایی قشنگش می رود
چرا . چرا باید پنهانشان کرد. دخترک نمی فهمید . اگر کار بدی بود حتما پدر تا امروز به او گفته بود
هاج و واج توی ماشین بد ترکیب نشاندندش
هنوز درگیر بود. نمی دانست کجا میرود و چرا. لحظاتی که گذشت
مرد مهربانی به سمت ماشین آمد.رو به دخترک گفت . اشتباه شده خانم کوچولو . شما بفرمایید
چه قدر شبیه پدر حرف میزد. از ماشین پیاده شد
مرد هنوز داشت با پسرک با ریشهای بدترکیب حرف میزد
این که هنوز بچه است . این اینجا چه می کنه
دیوانه شدید
تمام راه تا خانه را دوید. کلاس زبان را تعطیل کرد. در آغوش گرم پدر . با همه سوالهای بی جواب .چه قدر گریه کرد. چه قدر گریه کرد
.....
هنوز که بعد از این همه سال یاد آن روز می افتم هنوز که از کنار این ماشینهای به اصطلاح ارشاد رد میشوم یاد آن خاطره کذایی می افتم.
با خودم فکر می کنم چه قدر این حکومت به من و امثال من بدهکار است. البته این بدهی غیر از بقیه بدهیهایی است که به من و بقیه دارد. این بدهی از نوع دیگری است. این بدهی بابت فرهنگ عوضی است که جای فرهنگ من و خانواده ام سعی کردند به من قالب کنند. فرهنگی که من و امثال من اصلا نمی فهمیدند. چرا نباید موهایمان را کسی ببیند. چرا اینها را هیچ وقت پدر و مادرمان به ما نگفتند. پدر و مادری که هیچ وقت نگفتند خودت را بپوشان. خودت را سانسور کن. خودت را ... خودت را ..... پدر و مادری که فقط زیبایی دیدند. زیبایی را ستایش کردند. پدر و مادری که دخترشان را چیزی غیر از یک سوراخ بزرگ دیدند که مدام باید مواظبش بود و مدام باید پوشاندش.
من و امثال من تو این خانواده ها بزرگ شدیم. هیچ وقت هم با آزادیهایی که داشتیم مفسد فی الارض نشدیم. همیشه هم سگمان شرف داشت به همه آنهایی که پدرشان میزد توی سرشان که چادر سرشان کنند و بعد میدیم که زیر چادر چه نمی کنند
این حکومت همه لحظات خوبمان را به ما بدهکار است. این حکومت با همه دار و دسته سگهای دست آموزش که چیزی از ملاعمر و بن لادن و بقیه حیوانات کم نداشتند. همه آرزوهای جوانی و نوجوانی. همه جوانی نکردنمان را به ما بدهکار است. شاید برای دختری آن سوی دنیا احمقانه است آرزوی اینکه از تکان باد لای موهایش لذت ببرد. از بوسه ای که میان جمعیت توی خیابان از دوستش می گیرد
ولی
نسل من خسته شد از بس دزدکی بوسید
دزدکی حرف زد
دزدکی در آغوش گرفت
دزدکی عشق بازی کرد
دزدکی دوست داشت
دزدکی ... دزدانه ....
خسته شد خسته خسته ...
بسار خوب
شکلاتهاي خويم
همان خارجيها که از همه دوست تر دارمشان
مال تو
به قیمت لبخندت که زنجيرهايم را محکمتر می کند
اما نه
هنوز نه
هنوز نميتواني بيايي و صاف توي چشمهاي من زل بزني که
خوب بودنم را کشف کني
با واژه اي که اين همه روز
اين همه سال
اين همه قرن
گفتنش طول کشيد
......
شايد فردا
خر شدم
امرور نه
هنوز نه عشق من
...