تبليغاتX
زن دات کام

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ات تو را دوست مي‌دارم.

آينه‌ها و شب‌پره‌هاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده‌ي ِ پُل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پرده‌ئي که مي‌زني مکرر کن.

  در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ام
تو را دوست مي‌دارم.

 

در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندام‌ها پايان مي‌پذيرد

و شعله و شور ِ تپش‌ها و خواهش‌ها

 

 

به‌تمامي

فرومي‌نشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامي‌گذارد

چنان‌چون روحي

 

 

که جسد را در پايان ِ سفر،

تا به هجوم ِ کرکس‌هاي ِ پايان‌اش وانهد...

 

 

در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست مي‌دارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.

 

در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعده‌ي ِ ديداري بده

 

پ نوشت: این روزها لازم دارم مدام یکی به من بگه که چه قدر عشق می تونه زندگی منو عوض کنه. یکی که به حرفاش ایمان داشته باشم. . شعر با لای شاملو رو که عاشقشم (یعنی عاشق این شعره) برای خودم خوندم تا بیشتر اینو یادم بیاد. و این پایینی هم که حرفهای شمس لنگرودی است در باب قدرت عشق و تاثیر بی نهایتش.


شمس لنگرودی معتقد است انسانهای "شورمند و اميدوار" پس از سرخوردگی های سياسی و ايدئولوژيک زودتر نوميد و بی پناه می شوند و اگر در زندگی اين آدم ها پناهی نباشد، در لغزندگی زندگی، سر يک پيچ از بين می روند.

او می افزايد: " دو نمونه درخشان اين موضوع صادق هدايت و احمد شاملو است. اگر اتفاقی که برای شاملو افتاد، يعنی پيدا شدن آيدا، برای هدايت هم می افتاد هدايت خودش را از بين نمی برد. اين را به اتکای کتاب 82 نامه صادق هدايت به حسن شهيد نورايی که آقای پاکدامن در فرانسه منتشر کرد، می گويم . يعنی هدايت به ريسمان نازک در حال پاره شدن شهيد نورايی چسبيده بود که از آن بلندا به دره نيفتد. اما وقتی رسيد که ديد او هم مرد، هدايت ديگر هيچ چيز نداشت و همان روز خودش را کشت. شما شعرهای قبل از آيدا را نگاه کنيد، می بينيد شاملو دارد دچار ياس مطلق می شود. خودش هم می گويد به هنگامی که طناب دار من از هم گسست، چنان چون فرمان بخشايشی فرود آمدی.

 پ نوشت تر:

و این همه به تو که چون فرمان بخشایشی برای من

فرود آمدی (اون هم چه فرود اومدنی)


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:0 توسط مینو |

به مزه شیر با طعم شاه توت

به بوی آب با اسانس لیمو

به طعم گیلاس با مزه شامپاین

به همه شکلات های سوییسی اصل

به همه طعمهای دلخواه من که هنوز خلق نشده اند

به همه

به همه ....

فکر میکنم

وقتی لای موهایم گم میشوی ..

این همه بیخود از

 شرابی که اسمش را بلد نیستم

...

و زمان که قلب نمیشناسد

همین طور می گذرد بی اعتنا به همه دلتنگیهای نازک من و تو

از اینکه نیستی

دوباره امشب

اینجا

بی تو

یا این هوای ابری ناجور

که دلش هزار بار از من بیشتر گرفته

فقط می خواهم همه نبودن تو را دور کنم از این تن ضعیف بی تو

هنوز به در نرسیده ام

که درد نبودنت امانم نمی دهد

....

 اما

همه نبودن تو را که بالا بیاورم

برای امشب لااقل همین امشب همه چیز تمام است

همه بی خوابیها

همه نداشتنها

همه بوسیده نشدنها

همه لمس نشدنها

همه آتش نگرفتنها

لااقل همین امشب تمام است 

...

برای فردا ، فردا فکر می کنم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:9 توسط مینو |

راستش من هم دوست داشتم این قدر بلد بودم چیز بنویسم که اگر روزی خواستم از تو خداحافظی کنم این طور باشد. همین طور که دخترک عاشق پیشه دوست تنهاییهای وبلاگی من نوشته. این بود که دل هوسران خودسرمان اجازه نداد حالا که چیزی به این خوبی برای خداحافظی خلق شده حتی از خداحافظی گفتن منصرف شویم.

پس این تو این هم خداخداحافظی الکی من و تو:

http://zeitgeist.blogfa.com/post-19.aspx

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:13 توسط مینو |

زمزمه می کنم " آدمهایی که دوستت دارند چند نفرند؟"

نفس دوم را که عمیق تر می کشم

خواب

مجالم نمی دهد

...

رویای تو

و

لمس سر انگشتهای نازکت با طعم شیر

چه خوب که سرور اصلی من

همانجا که رویاهایم را کنترل می کند

فیلتر کردن را هنوز بلد نشده

...

وگرنه من می ماندم و تو و

حسرت یک عمر عشقبازی داغ داغ

...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:34 توسط مینو |

آه که چه سخت است خواستنت

آن گونه که من می خواهمت ....

....

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:42 توسط مینو |

 

دلم می سوزد

چه دل سوختنی

امروزو دیروز و فردا فرقی نمی کند

ورژن جدیدی از عشق تو پیدا نشد

 همه میدانهای چند ضلعی شهر گواهی صداقت مرا می دهند و تو باز ...

تو باز ...

بغلم نمی کنی

انگار

نمیدانی

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

...

عاشقی نکردن هم نمی دانی

... 

اما نه چنین زار که این بار افتاد

این افتادن از آن افتادن های همیشگی نیست

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:48 توسط مینو |

دخترم چه چشمهای خماری دارد. نگاهش کرد. عین چشمهای خمار خودش بود.وای که  چه قدر عاشق این پدر بود. پلیور سفید خوشگلش. که همان طور که خواسته بود برایش خریده شده بود .با سلیقه متفاوت پدر . خیلی به تنش می آمد . انگار برای دخترک بافته بودندش

برای  دخترک ۱۴ ساله

که تازه این روزها به کلاس زبان می رفت. نگاه دیگری توی آینه. و نگاه بعدی پدر . که انگار در دل این همه زیبایی را ستایش میکرد.مادر به زور از آغوش پدر جدایش کرد. بر می گردد. تا دو ساعت دیگر

از کوچه به خیابان اصلی که پیچید. هوای تازه زمستان خورد توی صورتش

چه احساس خوبی داشت . چه قدر احساس خوشبختی می کرد. چه قدر پدر به داشتنش افتخار میکرد

دختر باهوشم دختر خوشگلم دختر درسخوانم دختر ... دختر ....

ورد زبانش بود

بی خیال بود بدون آنکه به چیزی غیر از همه این چیزهای خوشایند فکر کند

انگار کسی چیزی می گفت . انگار حرف میزد. با چه کسی ؟ نمیدانست

دختره ج......

کجا میری با این قیافه ....

حتما میری که ...

یالله برو تو ماشین

با این قیافت

موهات چرا بیرونه

در لغت نامه کوچک دخترک هنوز این کلمات وارد نشده بود. معنیشان را نمی دانست

فقط هاج و واج مبهوت قیافه مردی بود که شاید می توانست برادرش باشد .با ریشهای تنک و بدترکیب

اما انگار کلمات رکیکی می گفت بس که ناخوشایند حرف میزد. دخترک عقش گرفته بود

موهاتو بکن تو

دختره ج....

موها موهای دخترک . همین موهایی که پدر هر روز قربان صدقه صافی و رنگ خرمایی قشنگش می رود

چرا . چرا باید پنهانشان کرد. دخترک نمی فهمید . اگر کار بدی بود حتما پدر تا امروز به او گفته بود

 هاج و واج توی ماشین بد ترکیب نشاندندش

هنوز درگیر بود. نمی دانست کجا میرود و چرا. لحظاتی که گذشت

مرد مهربانی به سمت ماشین آمد.رو به دخترک  گفت . اشتباه شده خانم کوچولو . شما بفرمایید

چه قدر شبیه پدر حرف میزد. از ماشین پیاده شد

مرد هنوز داشت با  پسرک با ریشهای بدترکیب حرف میزد

این که هنوز بچه است . این اینجا چه می کنه

دیوانه شدید

تمام راه تا خانه را دوید. کلاس زبان را تعطیل کرد. در آغوش گرم پدر . با همه سوالهای بی جواب .چه قدر گریه کرد. چه قدر گریه کرد

.....

هنوز که بعد از این همه سال یاد آن روز می افتم هنوز که از کنار این ماشینهای به اصطلاح ارشاد رد میشوم  یاد آن خاطره کذایی می افتم.

با خودم فکر می کنم چه قدر این حکومت به من و امثال من بدهکار است. البته این بدهی غیر از بقیه بدهیهایی است که به من و بقیه دارد. این بدهی از نوع دیگری است. این بدهی بابت فرهنگ عوضی است که جای فرهنگ من و خانواده ام سعی  کردند به من قالب کنند. فرهنگی که من و امثال من اصلا نمی فهمیدند. چرا نباید موهایمان را کسی ببیند. چرا اینها را هیچ وقت پدر و مادرمان به ما نگفتند. پدر و مادری که هیچ وقت نگفتند خودت را بپوشان. خودت را سانسور کن. خودت را ... خودت را ..... پدر و مادری که فقط زیبایی دیدند. زیبایی را ستایش کردند. پدر و مادری که دخترشان را چیزی غیر از یک سوراخ بزرگ دیدند که مدام باید مواظبش بود و مدام باید پوشاندش.

من و امثال من تو این خانواده ها بزرگ شدیم. هیچ وقت هم با آزادیهایی که داشتیم مفسد فی الارض نشدیم. همیشه هم سگمان شرف داشت به همه آنهایی که پدرشان میزد توی سرشان که چادر سرشان کنند و بعد میدیم که زیر چادر چه نمی کنند

این حکومت همه لحظات خوبمان را به ما بدهکار است. این حکومت با همه دار و دسته سگهای دست آموزش که چیزی از ملاعمر و بن لادن و بقیه حیوانات کم نداشتند. همه آرزوهای جوانی و نوجوانی. همه جوانی نکردنمان را به ما بدهکار است. شاید برای دختری آن سوی دنیا احمقانه است آرزوی اینکه از تکان باد لای موهایش لذت ببرد. از بوسه ای که میان جمعیت توی خیابان از دوستش می گیرد

ولی

نسل من خسته شد از بس دزدکی بوسید

دزدکی حرف زد

دزدکی در آغوش گرفت

دزدکی عشق بازی کرد

دزدکی دوست داشت

دزدکی ... دزدانه ....

خسته شد خسته خسته ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:44 توسط مینو |