یا شاید این بدترین نوع دلتنگی است
و دلتنگی چیزدیگری است با وصف دیگری که نمیشناسم
اما
جاودانگی لعنتی را که می خوانم
یعنی وقتی مجالم نمیدهد که دوباره و سه باره نخوانمش
از همین جا که نشسته ام با همه یاس فلسفی کلیشه ای که دچارش میشوم
دلم می خواهد چیزی از من جاودانگیم را در آغوش تو تکرار کند
بوسه ای از سر شوق یا نوازشی از روی عشق
امشب کسی هست؟
این صدا به گوش تو میرسد؟
شبهای دلتنگیم همیشه طولانیند ....
پ ن:
از همه دورم این روزها. اصلا نیستم. نگردید یافت می نشوم. اما معذرت بی معذرت. من اگه جای دوستان بودم از اینکه لااقل مدتی هذیان نوشتهای یکی مثل من رو به نابودی رفتند احساس خوشایندی داشتم