تبليغاتX
زن دات کام - نسل سوخته من
دخترم چه چشمهای خماری دارد. نگاهش کرد. عین چشمهای خمار خودش بود.وای که  چه قدر عاشق این پدر بود. پلیور سفید خوشگلش. که همان طور که خواسته بود برایش خریده شده بود .با سلیقه متفاوت پدر . خیلی به تنش می آمد . انگار برای دخترک بافته بودندش

برای  دخترک ۱۴ ساله

که تازه این روزها به کلاس زبان می رفت. نگاه دیگری توی آینه. و نگاه بعدی پدر . که انگار در دل این همه زیبایی را ستایش میکرد.مادر به زور از آغوش پدر جدایش کرد. بر می گردد. تا دو ساعت دیگر

از کوچه به خیابان اصلی که پیچید. هوای تازه زمستان خورد توی صورتش

چه احساس خوبی داشت . چه قدر احساس خوشبختی می کرد. چه قدر پدر به داشتنش افتخار میکرد

دختر باهوشم دختر خوشگلم دختر درسخوانم دختر ... دختر ....

ورد زبانش بود

بی خیال بود بدون آنکه به چیزی غیر از همه این چیزهای خوشایند فکر کند

انگار کسی چیزی می گفت . انگار حرف میزد. با چه کسی ؟ نمیدانست

دختره ج......

کجا میری با این قیافه ....

حتما میری که ...

یالله برو تو ماشین

با این قیافت

موهات چرا بیرونه

در لغت نامه کوچک دخترک هنوز این کلمات وارد نشده بود. معنیشان را نمی دانست

فقط هاج و واج مبهوت قیافه مردی بود که شاید می توانست برادرش باشد .با ریشهای تنک و بدترکیب

اما انگار کلمات رکیکی می گفت بس که ناخوشایند حرف میزد. دخترک عقش گرفته بود

موهاتو بکن تو

دختره ج....

موها موهای دخترک . همین موهایی که پدر هر روز قربان صدقه صافی و رنگ خرمایی قشنگش می رود

چرا . چرا باید پنهانشان کرد. دخترک نمی فهمید . اگر کار بدی بود حتما پدر تا امروز به او گفته بود

 هاج و واج توی ماشین بد ترکیب نشاندندش

هنوز درگیر بود. نمی دانست کجا میرود و چرا. لحظاتی که گذشت

مرد مهربانی به سمت ماشین آمد.رو به دخترک  گفت . اشتباه شده خانم کوچولو . شما بفرمایید

چه قدر شبیه پدر حرف میزد. از ماشین پیاده شد

مرد هنوز داشت با  پسرک با ریشهای بدترکیب حرف میزد

این که هنوز بچه است . این اینجا چه می کنه

دیوانه شدید

تمام راه تا خانه را دوید. کلاس زبان را تعطیل کرد. در آغوش گرم پدر . با همه سوالهای بی جواب .چه قدر گریه کرد. چه قدر گریه کرد

.....

هنوز که بعد از این همه سال یاد آن روز می افتم هنوز که از کنار این ماشینهای به اصطلاح ارشاد رد میشوم  یاد آن خاطره کذایی می افتم.

با خودم فکر می کنم چه قدر این حکومت به من و امثال من بدهکار است. البته این بدهی غیر از بقیه بدهیهایی است که به من و بقیه دارد. این بدهی از نوع دیگری است. این بدهی بابت فرهنگ عوضی است که جای فرهنگ من و خانواده ام سعی  کردند به من قالب کنند. فرهنگی که من و امثال من اصلا نمی فهمیدند. چرا نباید موهایمان را کسی ببیند. چرا اینها را هیچ وقت پدر و مادرمان به ما نگفتند. پدر و مادری که هیچ وقت نگفتند خودت را بپوشان. خودت را سانسور کن. خودت را ... خودت را ..... پدر و مادری که فقط زیبایی دیدند. زیبایی را ستایش کردند. پدر و مادری که دخترشان را چیزی غیر از یک سوراخ بزرگ دیدند که مدام باید مواظبش بود و مدام باید پوشاندش.

من و امثال من تو این خانواده ها بزرگ شدیم. هیچ وقت هم با آزادیهایی که داشتیم مفسد فی الارض نشدیم. همیشه هم سگمان شرف داشت به همه آنهایی که پدرشان میزد توی سرشان که چادر سرشان کنند و بعد میدیم که زیر چادر چه نمی کنند

این حکومت همه لحظات خوبمان را به ما بدهکار است. این حکومت با همه دار و دسته سگهای دست آموزش که چیزی از ملاعمر و بن لادن و بقیه حیوانات کم نداشتند. همه آرزوهای جوانی و نوجوانی. همه جوانی نکردنمان را به ما بدهکار است. شاید برای دختری آن سوی دنیا احمقانه است آرزوی اینکه از تکان باد لای موهایش لذت ببرد. از بوسه ای که میان جمعیت توی خیابان از دوستش می گیرد

ولی

نسل من خسته شد از بس دزدکی بوسید

دزدکی حرف زد

دزدکی در آغوش گرفت

دزدکی عشق بازی کرد

دزدکی دوست داشت

دزدکی ... دزدانه ....

خسته شد خسته خسته ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:44 توسط مینو |