در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنات تو را دوست ميدارم.
آينهها و شبپرههاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشادهي ِ پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پردهئي که ميزني مکرر کن.
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنام
تو را دوست ميدارم.
در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندامها پايان ميپذيرد
|
و شعله و شور ِ تپشها و خواهشها |
|
|
|
بهتمامي |
فرومينشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را واميگذارد
|
چنانچون روحي |
|
|
|
که جسد را در پايان ِ سفر، |
تا به هجوم ِ کرکسهاي ِ پاياناش وانهد...
□
در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست ميدارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.
در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعدهي ِ ديداري بده
پ نوشت: این روزها لازم دارم مدام یکی به من بگه که چه قدر عشق می تونه زندگی منو عوض کنه. یکی که به حرفاش ایمان داشته باشم. . شعر با لای شاملو رو که عاشقشم (یعنی عاشق این شعره) برای خودم خوندم تا بیشتر اینو یادم بیاد. و این پایینی هم که حرفهای شمس لنگرودی است در باب قدرت عشق و تاثیر بی نهایتش.
شمس لنگرودی معتقد است انسانهای "شورمند و اميدوار" پس از سرخوردگی های سياسی و ايدئولوژيک زودتر نوميد و بی پناه می شوند و اگر در زندگی اين آدم ها پناهی نباشد، در لغزندگی زندگی، سر يک پيچ از بين می روند.
او می افزايد: " دو نمونه درخشان اين موضوع صادق هدايت و احمد شاملو است. اگر اتفاقی که برای شاملو افتاد، يعنی پيدا شدن آيدا، برای هدايت هم می افتاد هدايت خودش را از بين نمی برد. اين را به اتکای کتاب 82 نامه صادق هدايت به حسن شهيد نورايی که آقای پاکدامن در فرانسه منتشر کرد، می گويم . يعنی هدايت به ريسمان نازک در حال پاره شدن شهيد نورايی چسبيده بود که از آن بلندا به دره نيفتد. اما وقتی رسيد که ديد او هم مرد، هدايت ديگر هيچ چيز نداشت و همان روز خودش را کشت. شما شعرهای قبل از آيدا را نگاه کنيد، می بينيد شاملو دارد دچار ياس مطلق می شود. خودش هم می گويد به هنگامی که طناب دار من از هم گسست، چنان چون فرمان بخشايشی فرود آمدی.
پ نوشت تر:
و این همه به تو که چون فرمان بخشایشی برای من
فرود آمدی (اون هم چه فرود اومدنی)